خدايا . . .
خداوند به ابراهيم عليه السلام وحي کرد : اي ابراهيم! من دانايم و هر دانايي را دوست دارم . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدهاي وبلاگ
4032
بازديدهاي امروز وبلاگ
0
بازديدهاي ديروز وبلاگ
16
منوي اصلي

[خـانه]

[  RSS  ]

[  Atom  ]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

درباره خودم
خدايا . . .
مهدي رنجبريان[41]
پرسيدم بچه‌اي که به دنيا مي‌آيد اما دست و پا ندارد، گوشش کر و زبانش لال و چشمش نابيناست، آيا چنين موجود ناقصي را مي‌توان مصداق «انسان» دانست؟ گفت آري، گفتم پس من هم طلبه هستم!
لوگوي وبلاگ
خدايا . . .
فهرست موضوعي يادداشت ها
بايگاني
حرفاي قبلي [7]
علما [14]
بحران خانوم‌هاي جلسه‌اي [3]
قران و حديث [2]
مناسبت‌ها [9]
منتخب [3]
پيوندهاي روزانه

شهيد آويني [23]
آل البيت [27]
بصيرت [32]
رسا [139]
کتابخانه تخصصي اسلام و ايران [91]
[آرشيو(5)]

لينک دوستان

سيدمهدي
تعطيلات در بهشت
ساقي ميکده
سخن دلنشين
طلبه‏اي که مي‏گفت مرسي
تا ...50/1
علمدار صبح
خط فرضي

لوگوي دوستان



اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com

نويسنده مطالب زير:   مهدي رنجبريان  

عنوان متن + رسالت فراموش شده چهارشنبه 30 مرداد 1387  ساعت 1:43 عصر

روز نيمه شعبان، سفر يک روزه اي به ايلام داشتم و در آنحا با بعضي از جوانان و فعالان فرهنگي استان، جلسات و صحبت هايي داشتم. نکته اي که توجهم را به خود جلب کرد، وجود جواناني فاضل، متدين، با سواد و خوش فکر در اين استان محروم و مرزي بود. بررسي کردم که ريشه اين جوانان فاضل در کجاست متوجه شدم در فاصله سال هاي 82 تا 86، يک روحاني با سواد و فاضل به دليل مأموريت کاري در ايلام بوده و در دوران اقامت خود، جلسات مذعبي پرباري به صورت کلاس درس و بحث برگزار مي کرده و اين جوانان که فقط تعدادي از آنها را ديدم، سر سفره معنوي و علمي او بوده اند و چه خاطره خوبي از حضور آن عالم و جلساتش داشتند.


راستي چقدر وجود يک عالم جامع الشرايط در يک منطقه منشأ اثر است و اي کاش عالمان متعهد ما پس از تحصيل در مراکز علمي، به شهر و ديار خود باز مي گشتند و تشنگان معارف اهل بيت عليهم السلام را سيراب مي کردند.


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مهدي رنجبريان  

عنوان متن + آيت الله اشتهاردي از زبان خودش جمعه 28 تير 1387  ساعت 10:22 عصر

بيش از دو سال در جلسات درس اخلاق او که هر هفته شبهاي 5شنبه و جمعه در مدرس ساحلي مدرسه فيضيه برگزار مي شد شرکت مي کردم و از محضر با صفايش لذت مي بردم. بارها در نماز جماعتش که شبها در فيضيه برقرار بود حضور مي يافتم و بارها و بارها او را در حواشي حرم حضرت معصومه و فيضيه و خيابان آقانجفي در حالي که به تنهايي و بدون هيچ وسيله اي در حال رفت و آمد بود مي ديدم و هر چه که مي خواستم، بدون هيچ تکلفي از او مي پرسيدم ...


مختصري از زندگينامه اش را در مقدمه مجموعه 30 جلدي «مدارک العروه» با قلم خويش نگاشته است که به احترام مجاهدت هاي خاموش و بي ادعاي آن مرد خدا، بخشي از آن را ترجمه و در اينجا مي آورم:


در روز هفتم ماه محرم سال 1340 قمري در روستاي اشتهارد که اکنون شهر کوچکي شده و آن زمان از توابع قزوين بود و الآن از توابع کرج است متولد شدم. تاريخ تولدم در شناسنامه 1299 شمسي ثبت شده که چند سالي بيش از تاريخي مي شود که ذکر کردم اما آنچه که نوشتم را از قول مادرم نقل کردم.


 پدرم مرحوم يوسف بن زکريا بود که خدايش رحمت کند و در حالي که شيرخواره 9 ماهه اي بودم از دنيا رفت و مادرم ام کلثوم در اوج تنگدستي عهده دار تربيتم شد چرا که پدرم مال و زميني نداشت که براي ما بگذارد. مادرم با دستان خودش گندم آسياب مي کرد آن هم با آن ابزار قديمي آن زمان و با اجرت آن، من و خواهر و برادرم را اداره مي کرد. (خدايا مرا عاق پدر و مادرم قرار نده)


از آنجا که کوچک بودم و مالي نداشتيم، مادرم مرا نزد زني گذاشت به نام آسيه تا به من قرآن بياموزد. از او قرائت قرآن و بعضي از کتب ادعيه مثل زادالمعاد مرحوم مجلسي و بعضي از کتاب هاي روضه امام حسين عليه السلام و مدح اهل بيت را آموختم.


تا اينکه يازده ساله شدم. در اين هنگام مادرم مرا نزد معلم عربي يعني استاد و پدر روحانيم که در بعضي از خلقيات و معنويات نظيري براي او نديدم يعني حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ يحيي تقوي قدس الله نفسه الزکيه گذاشت که از جامع المقدمات تا کفايه را درس مي داد. هفده سالم که شد بخش زيادي از لمعه و قوانين را نزد آن استاد خوانده بودم. در اين هنگام حالتي برايم ايجاد شد که ديگر نمي توانستم در شهر خودم بمانم. از اين رو به يکي از روستاهاي شهريار به نام سليمان رفتم و مدت 3 سال و نيم به تعليم کودکان پرداختم.


پس از آن، عزم شهر مقدس قم کردم در زمان شاه ستمگري که مأمور تضعيف دينداران به ويژه علما بود. به دليل اينکه به خدمت نظام وظيفه نرفته بودم، مرا از اقامت در قم منع کردند و به شهر خودم برگشتم. دوباره نزد استاد عزيزم مشغول تحصيل شدم تا زماني که رضا شاه رفت يا او را بردند. با اجازه مادرم، بار ديگر به حوزه مقدسه قم رفتم و خداي تعالي توفيق ادامه تحصيل را نصيبم کرد.


در اينجا استادان خود را در دو گروه استادان سطح (8 نفر از علما و مدرسان به نام) و استادان خارج (6نفراز مراجع بزرگ) نام مي برد که برخي از ايشان عبارتند از:


آيت الله نجفي مرعشي، آيت الله حاج آقا مرتضي حائري يزدي، آيت الله گلپايگاني، آيت الله سيد احمد خوانساري، امام خميني، آيت الله حجت، آيت الله سيد محمد تقي خوانساري، آيت الله سيد صدرالدين صدر، آيت الله اراکي و آيت الله بروجردي که مي نويسد بيشترين استفاده را از او بردم.


در ميان استادانش، از امام و آيت الله بروجردي، تمجيد و تجليل زيادي مي کند.


سپس آثار خود را در سه قالب تقريرات (9 مورد)، تأليفات (10 مورد) و تعليقات (5 مورد) ذکر مي کند.


خدايش رحمت کند.


  نظرات شما  ( )

نويسنده مطالب زير:   مهدي رنجبريان  

عنوان متن + کشک و کره سه‏شنبه 18 تير 1387  ساعت 11:51 صبح

نماز که تموم شد مثل هميشه سر حال و قبراق اومد و چاق سلامتي کرد. نمي دونم صحبته چي شد که جمله اي گفت که چند لحظه سکوت کردم و تو صورتش خيره شدم و گفتم عجب حرفي زدي خيلي جمله حکيمانه ايه. نمي دونم شايد جمله يا ضرب المثل معروفي باشه اما من تا حالا نشنيده بودم. گفت ما کشکمونو ميسابيم، خدا کره مينويسه. خداييش عجب جمله حکيمانه ايه، فکر کن!


  نظرات شما  ( )


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[30/5/1387- 1:43 ع] رسالت فراموش شده
[28/4/1387- 10:22 ع] آيت الله اشتهاردي از زبان خودش
[18/4/1387- 11:51 ص] کشک و کره
[آرشيو شده ها]


 

Powered by : پارسي بلاگ
Template Designed By : MehDJ